Monday, November 16, 2009

Elephant in the dark




پيل اندر خانه‌ي تاريک بود
عرضه را آورده بودندش هنود

از براي ديدنش مردم بسي
اندر آن ظلمت همي‌شد هر کسي

ديدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاريکيش کف مي‌بسود

آن يکي را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست اين نهاد

آن يکي را دست بر گوشش رسيد
آن برو چون بادبيزن شد پديد

آن يکي را کف چو بر پايش بسود
گفت شکل پيل ديدم چون عمود

آن يکي بر پشت او بنهاد دست
گفت خود اين پيل چون تختي بدست

همچنين هر يک به جزوي که رسيد
فهم آن مي‌کرد هر جا مي‌شنيد

از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن يکي دالش لقب داد اين الف

در کف هر کس اگر شمعي بدي
اختلاف از گفتشان بيرون شدي

چشم حس همچون کف دستست و بس
نيست کف را بر همه‌ي او دست‌رس

چشم دريا ديگرست و کف دگر
کف بهل وز ديده‌ي دريا نگر

جنبش کفها ز دريا روز و شب
کف همي‌بيني و دريا نه عجب

ما چو کشتيها بهم بر مي‌زنيم
تيره‌چشميم و در آب روشنيم

اي تو در کشتي تن رفته به خواب
آب را ديدي نگر در آب آب

آب را آبيست کو مي‌راندش
روح را روحيست کو مي‌خواندش

موسي و عيسي کجا بد کفتاب
کشت موجودات را مي‌داد آب

آدم و حوا کجا بد آن زمان
که خدا افکند اين زه در کمان

اين سخن هم ناقص است و ابترست
آن سخن که نيست ناقص آن سرست

گر بگويد زان بلغزد پاي تو
ور نگويد هيچ از آن اي واي تو

1 comment:

Unknown said...

bravo, very well needed these days ...